X
تبلیغات
صحرا زاد
حسین قاسمی فرد.مرثیه گوی دل دیوانه خویش

آخرین کتابی که خواندم کتاب «ذهن رها» در باره ی استیون هاکینگ است

بزرگترین کیهان شناس عصر حاضر. او از لحاظ علمی در کنار

نیوتون و انیشتین در سده ی اخیر قرار می گیرد.

در بیست سالگی دچار بیماری ام اس می شود وقرار بوده دوسال بعد

بمیرد.او اینک بیش شصت سال عمر دارد و تنها عضو بدنش که حرکت

می نمایدپلک ها و یکی از انگشتان دستش می باشد.

او با شاره پلک بر صفحه ی رایانه می نویسد و رایانه نوشتار او را

به گفتار تبدیل می نماید.او دلیل موفقیتش را این می داند که چون

تقریبا تمام کارهایش را پرستارانش انجام می دهند وقت بیشتری برای

اندیشیدن و مطالعه دارد.مهمترین توصیه اش این است:

 آدم باید به حد کافی بزرگ شود تا بفهمد زندگی جوانمردانه نیست. شما

مجبورید در وضعیتی که در آن هستید بهترین کار ممکن را بکنید.

 

کلید واژگان: استیون هاکینگ، زندگی، ام اس


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 توسط حسین قاسمی فرد
استاد شفیعی کدکنی و زنده یاد باستانی پاریزی

عید نوروز بر شما فرخنده باد.

می خواستم در باره ی عیدنوروز بنویسم  ولی با پیاده شدن

دکتر باستانی پاریزی از قطار دنیا، حس خوبی ندارم. نویسنده ای

که سال های دور همه ی آثارش را خوانده بودم. این آدمایِ دنیای اندیشه

باعث زیبایی زمینند.معتقدم وقتی  دنیا را ترک می کنند

چیزی از زیبایی زمین کم می شود.

اولین کتابی که از او خواندم از پاریز تا پاریس بود سفر خوبی بود

طنز نهفته در واژگانش برایم جذاب بود. چند سطر نوشتم به پاس

لذت هایی که از قلمش برده بودم

یادش گرامی باد.


کلیدواژگان:  باستانی پاریزی،شفیعی کدکنی، پاریز،پاریس


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم فروردین 1393 توسط حسین قاسمی فرد


تکفیری ها در سوریه و پلنگی...


هر کس در این سرای در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آن کس

  که به درگاه باریتعالی به جان ارزد، البته؛ بر خوان بوالحسن به نان ارزد!

این نهایت عشق خدا اندیشانی است که به کرامت انسانی

می اندیشیدند و اخلاق نیک و محبت بی دریغ را که بنیانِ

مکتب محمدی است پاس می داشتند.

سخن بالا ازعارف شهرآشوب، ابوالحسن خرقانی است .

که ساز محبت الهی را می نواخت و هنوز هم می نوازاند.

آن روز که که کیسه ی گندمی را از فرسخ ها راه به کاشانه اش آورد .

متوجه ی چند مورچه شد که در گندم ها جای خوش کرده بودند.

خرقانی، بی تابِ بی خانمانی آنها شد و آن فرسخ ها را بر گشت

و مورچگان را در نزدیکی لانه اشان رها کرد.

امروزه گاهی کسانی را می بینیم که در بی خانمان کردنِ دیگران،

بی تابی می کنند.

آنها چنین به پدیده های هستی و آدم، محبت می ورزیدند.

امروزی راکه در آنیم نمی دانیم قافله ی بشری این چنین شتابان و

بی خدا، سودایِ کدام ناکجا آباد را در سر می پروراند!.

عشق به هم نوع چیست؟عشق به طبیعت چه معنایی دارد؟ 

آن روز بوالحسن غصه ی چند مورچه را می خورد و امروز

دینداران بی خدا برای خدا، سر هر غیر خودی را می برند و با

افتخار فیلم آن را پخش می کنند.

از طرف دیگر در بیشه و کوهستان صدای غرش پلنگ ها

به گوش نمی رسد.

کمتر جاده ای را می بینیم که آهوان و جیران ها و ...با قلم پا آن

را نگاشته باشند.

حیوانات زیادی برای همیشه از زمین حذف شده اند.

جنگل ها روز به روز کمتر می شوند.

شکوه کوهستان به تاراج رفته است و در هر بیشه ای و صحرا و تپه ای که

پای ما به آنجارسیده است جز نابودی و آشغال وکثافت و پلاستیک ...چیزی

به چشم نمی خورد.

بیایید برای ازبین رفتن حرمت آدم و نابودی جنگل ها و بیشه ها و

کوهستان های بی پلنگ، سووشون به پا کنیم.


............................................................


کلید واژگان: پلنگ، طبیعت، ابوالحسن خرقانی،تکفیری ها


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 توسط حسین قاسمی فرد

شعر فارسی چشمه گاه خرد و اندیشه است .

پادشاهِ خرد اندیشِ زبان فارسی، فردوسی توسی است.

پادشاهیِ او تا زمانی که فارسی بر کار است، ادامه دار خواهد بود.

به اعتقاد من، ارزشمندی یک شعر، به میزانِ اندیشه ای است

که در مویرگ های واژگانش در حرکتند.

گاهی به شعری بر می خوریم که نمی شود آن راخواند و گذشت.

باید بارها خواند و به احترامش ایستاد و کلاه از سر برداشت.


           

    


شعر آقای «مهدی دهقانی ذاکر» از آن دست است :


بر چهره ی ناشناخته ی خدا در آینه های دست خورده ی ادیان.

بر چهره ی عرق کرده ی ابراهیم میان منجنیق نمرود.

بر چهره ی خون آلود مسیح حین کوبیدنش به صلیب.

بر چهره ی خاکی محمد امین هنگام تجمع اصحاب در سقیفه.

بر چهره ی شکسته ی علی در برابر کج فهمی خر های خشک

مقدس لا حکم الا الله برزبان.

بر چهره ی متفکر سقراط زیر آوار جهل مرکب مردمانِ کوچه

پس کوچه های بن بست تاریخ.

بر چهره ی متکبر کورش کبیر حین دیدن زانو زدن انسان در برابر

انسان.

بر چهره ی غمگین خیام حین تماشای کوزه گری با

پاره های کوزه ای در دست.

بر چهره ی مغرور فردوسی پس از مجهول ماندن رنج های

سی ساله اش.

بر چهره ی خشمگین مخفی زیر ابهام های صریح حافظ.

بر چهره ی رو به آسمان مولانا هنگام ناامیدی از زمینیان.

بر چهره ی متورم و سیاه و کبود حلاج بر چوبه ی بلند اندیشه های

کوتاه .

بر چهره ی سوخته ی ژاندارک در آغوش سرد آتشی بی رحم.

بر چهره ی مایوس "بِکِت" بعد از اطمینان از نیامدن گودو.

بر چهره ی نالان کافکا در تک سرفه های واپسینش.

بر چهره ی بی پنجره ی میلتون پس از نیافتن بهشت گم شده اش.

بر چهره ی ابرمرد موهوم در چنین گفت زرتشت نیچه ی بدوی

بر چهره ی حیران گالیله در قتلگاه اندیشه های تازه.

بر چهره ی روشن فکران تاریک روزگاری که معنای غریبگی اند

بر چهره ی کویریِ شریعتی هنگام دیدن جنگ مذهب علیه مذهب.

بر چهره ی هراسناک آخرین فرمانده حین فرو ریختن دیوار های شهر.

بر چهره ی معترض سربازی که اگر نکشد کشته می شود.

بر چهره ی ناامید امید در زمستان.

بر چهره ی بی فروغ فروغ پس از ایمان آوردن به آغاز فصلی سرد

خانه ی تاریکش.

بر چهره ی استخوانی هدایت در غروب غریب غربتش.

بر چهره ی مایوس فلاسفه در درک هستی و زمان.

بر چهره ی مغرور شاعرانی که شعرشان را نفروختند و عمری فقیر

زیستند و گمنام.

بر چهره ی خسته از خود فریبیِ آن که عمری دویده و نرسیده

بر چهره ی چروک دختر زشتی که دیریست چهل ساله شده

بر چهره ی منتظر زنی نازا.

و بر چهره ی ساکت باغبانی که عمری کاشت ولی دیگر بر نداشت.

    لبخندی است از جنس درد

                                    آری!

                                        رنج های بزرگ را نمی شود گریه کرد.


........................................................

کلید واژه : فردوسی، شعر، اندیشه ، خرد

 

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1392 توسط حسین قاسمی فرد


یکی از خصلت های آدمی و به خصوص اکثرِ ما ایرانیان

این است که از همان اوان کودکی می آموزیم که آدم ها

و اندیشه ها و دنیارا وا بداریم که چون ما بیندیشند

و همانی باشند که ما می خواهیم.

استبداد و خودپرستی در تار و پودمان رخنه نموده است

و چون عنکبوتی برخود تار می تنیم و تنهاتر می شویم.

با ساز موافق می رقصیم و با ناسازها سر ستیز

می گیریم.بر چاپلوسان و ستایش گران، لبخند

می پراکنیم و بر منتقدان و پرسش گران،

پرخاش می پاشانیم.

هر یک از ما فرعونی هستیم . نشانی از اهرام نیست

و فرعون پنهان است.

غافل از اینکه فردا نزدیک است.فردایی که نیستیم

و دستهایمان خالی است.نیاز به فردا نیست همین

حالا هم خالی است.

به قول شاملو، دست های خالی را باید بر سر

کوبید تا شاید تلنگری باشد که درک نماییم

ندایِ آفریدگارِ هستی را:


             هرکسی را سیرتی بنهاده ایم

                                            هرکسی را اصطلاحی داده ایم


================

ویک سه گانی:


    وقتی ما هستیم او نیست

                         وقتی او هست ما نیستیم

                                             مرگ همیشه تنهاست .


-----------------------------------------------------------------

کلیدواژگان: تنهایی، استبداد،ایرانیان،مرگ،



نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1392 توسط حسین قاسمی فرد

    بر آنم که قالب سه گانی برای پویایی خود باید در بند تعریفات غیر مهم

گرفتار نشود .یک چهارچوب کلی که گونه ی ادبی آن را مشخص کند

کافی است. سه گانی باید شعر رهایی باشداز قیدو بند قطعنامه های

دست و پاگیر.انطباق گرایی با تئوری ها و قطعنامه های عبوس،شعر را

به سوی مطلق انگاری می کشاند و از دل آن استبدادی ظهور

می نمایدکه ثمره اش شعر جانان پسند(قطعنامه ها) است .

نفی آزادی، با نابودیِ پویش و رویش همراه می شود و اندیشه ها را

به شوره زاری سترون سوق می دهد و اگر زاده ای هم داشته باشد

بی گمان،ناقص الخلقه است.

ما باید از تجربیات شاعرانی چون فروغ فرخزاد بهره گیریم و به

سوی فضا های نیندیشیده  گام برداریم.

شعر مدرن دچار یک بحرانِ هویت شده است در نگاهی گذرا به وبلاگ ها

متوجه می شویم که شناخت زبان شعر غریب افتاده است .

 هرکسی چند عبارت روزنامه ای را زیر هم می نویسد و آن را شعر

می نامد.بهتر است سعی مان بر این باشدکه بیاموزیم وبیاموزانیم که

   چگونه زبان شعر می شود.

 


1- دادگاهی در  وادیِ خاموشان ؛

حکم به خاموشیِ خانه ی ما داد،

بی مادری تا همیشه، مادر زاد.

 

2-  -مست رقصی- ؛

    قصه یِ

    غُصه های بی درمان است.


3- دل خونین دوتار ؛

    یادگارِ

    زمستان های بی بهار.


4-  لب های غمگین، با آوای گندم ؛

    کاش سیب ،

    گناهم بود، مردم.


=========================


 پدر بزرگم می گفت:

    سر بی گناه بردار نمی رود.

    دار به پای سر بیگناه آمده است.

    حسنک نگران باور هاست.

    هولناک  است.

    چشم هایم بی سو شده اند؟

    یا پدر بزرگ راست نمی گفت؟

    باحرمت کلام او چه کنم؟

......................................................................


          کلید واژگان: دوتار، حسنک ،گورستان، عشق.سه گانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 توسط حسین قاسمی فرد




دل می رباید برگ ریزی

برهنه و عریان

درختان پاییزی.



دلت گرفته بود

دستم از آسمان کوتاه؛

نماز آیات خواندم.

..............

کلید واژگان: سه گانی ، نماز آیات، پاییز


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آذر 1392 توسط حسین قاسمی فرد

عکس های جدیدم را در وبلاگ عکس ببیندید

 

   تنهايي - احساس و علم براين که انسان تنهاست، بيگانه از جهان و از خويشتن- فقط ويژة مکزيکي‌ها نيست. همة انسان‌ها، در لحظاتي از زندگيشان، خود را تنها احساس مي‌کنند. و تنها هم هستند. زيستن يعني جداشدن از آن‌چه بوديم براي رسيدن به آن‌چه در آيندة مرموز خواهيم بود. تنهايي عميق‌ترين واقعيت در وضع بشري است. انسان يگانه موجودي است که مي‌داند تنهاست و يگانه موجودي است که در پي يافتن ديگري است.
طبيعت او- اگر بتوان اين کلمه را درمورد بشر به‌کار بُرد که با «نه» گفتن به طبيعت، خود را «ساخته» است - ميل و عطش تحقق بخشيدن خويش در ديگري را در خود نهفته دارد. انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است. بنابراين آن‌گاه که او از خويشتن آگاه است از نبود آن ديگري يعني از تنهايي‌اش هم آگاه است...ادامه ی مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 توسط حسین قاسمی فرد

عکس از حسین قاسمی فرد



1- آخرین انسان، آزاد از

بگو  

مگو ! .


2- آخرین انسان!

تنها حسِ حسادت

منی.


3- آخرین انسان

شاهراه دوزخ و ایمان

خوش به حال شیطان.


4-  آخرین انسان

بی غم نان

می دهد جان.


5-  آخرین انسان

یک خدا

یک زبان.


6- آخرین انسان

بی رنگ؛

چه کند بی جنگ؟


7- آخرین انسان

چه خواهد کرد 

با ایمان؟


......................

 و یک سه گانی  از دکتر فولادی عزیز که میخکوبت می کند :


آرام! اینجا زمین است؛

شاعر که باشی، برایت

پاییز، میدان مین است.


--------------------

کلید واژگان : سه گانی،آخرین،انسان،شعر




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 توسط حسین قاسمی فرد


اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل

خواندن باشديا کاري کن که قابل نوشتن باشد"بنيامين فرانکلين" 

                     ................................................

بشر می اندیشد و اندیشه مهمترین ویژگی انسان است که او رابرتر از

پدیده های آفرینش قرار می دهد.نخبگان بشریت آنانی هستندکه

بستراندیشه را بر سر راه انسان می گسترانند و با تولیدفکرانسان را

به  فراسوی خیال وخدا می کشانند.حضرت مولانا از نخبگان بشریت در

عرصه ی تولید فکراست.

درعرصه ی تفکر بشری کمتر مبحثی وجود دارد که درآثارمولانا و به خصوص

کتاب آسمانفرسای مثنوی وجودنداشته باشد.بشر برای همیشه در برابر

عظمتش انگشت به دهان مانده است و نخبگان عصر حاضرهرچه در

افکارش دقیقترمی شوند،بیشتر می فهمندکه اندرخم یک کوچه اند.

تولیدفکربزرگترین خصیصه یانسان است که درچند صدسال گذشته در

حوزه ی فرهنگ  و  تمدن اسلامی سخت مورد بی توجهی قرار گرفته

است.استادفرهیخته محمد رضاشفیعی کدکنی درمقدمه ی غزلیات

شمس می فرمایند:

از این چشم انداز قرن هاست که مسلمانان اندیشه ای ندارند.استعاره هاو

شعر هایی آفریده اندو در هجوم استعاره های تجریدی،خودشان رافریب

داده اندکه ما  می اندیشیم واندیشه ی تازه داریم.ولی وقتی بخواهیم

فرهنگ یادایرةالمعارفی ازاندیشه ی بشری فراهم آوریم سهم متاخرین

جهان اسلام  تقریبا صفر است.تمام مسلمانان در قرون اخیر به اندازه ی

یک سال از عمر فلسفی ویتگن اشتاین"(فیلسوف اتریشی)

اندیشه تولیدنکرده اند.تعارف با هیچ کس نداریم."

حضرت مولانا  به قول نیچه به عنوان یک ابر مرد در قله ی معنویت بشری

ایستاده است و سربه آسمان می ساید.بر ماست که به اندازه ی توان و

استعداد مان از این دریای نعمت الهی،سبوی اندیشه مان را باجرعه ای

آب،نمناک نماییم.

.................................

 کلید واژه ها: مولانا، مثنوی،ویتگن شتاین،نیچه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم مهر 1392 توسط حسین قاسمی فرد

بی آنها  سرزمین مان زیبا نیست.

بی انصافی است آنها را از یا د ببریم.

باور کنید ، آنها خنده ی خدا بر زمین بودند.

بشری بودند از جنس بوی کاه گِل.

 الگویی درپیرامونم نمی بینم که بگویم چنین بودند.

چشمان خود را ببندید دوست داشتنی ترین ،

رویایایی ترین آرامبخش ترین،صادق ترین،مصمم ترین

و...آدم راتصور کنید.

 این تصویر کم رنگی از آنها  است در ذهن شما.


چقدر سخت و دلگیر است بی آنها زیستن.






نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم مهر 1392 توسط حسین قاسمی فرد


1- زیر آسمان بی ستاره

سه تارم شکست

این بود جوانیم.


2-دلم از خستگی نشست

تمام دریچه ها را 

بست.


3- چشمت

چشمه چشمه

حسرت خیس بر دلم ریخت.


4-  پیراهن درید غنچه

شرم آگین

سلام کرد به مرگ.


5- شهوت بی عشق

پایا نش

 شروع توحش است.


6- گوش به پرده ی

دوتار دوختند

نکند چیزی بنوازد که...  .


7- دیوار، موش ،گوش

گوشمالی سه تار

پرده دری ممنوع !.



.........................................

کلید واژه: فروغ،آسمان،سه تار،


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 توسط حسین قاسمی فرد

پیران ویسه از پهلوانان شگفت انگیز شاهنامه است.

این مرد دوست داشتنی فرمانده ی سپاه افراسیاب است.

مرگ او از غم انگیز ترین مرگ ها ی تاریخ حماسه است.


کسی دوست ندارد او بمیرد حتی پهلوانان ایرانی.گودرز تمام سعی اش

بر این است که او نمیرد.می خواهد  او را به نزد کیخسرو پادشاه ایران

ببرد ولی او پیمان شکن نیست.

پیران یک صلح طلب است .ولی اساس کین خواهی ایرانیان در این جنگ

یا تسلیم است و یا مرگ البته او مرگ را بر می گزیند.

سیاوش را به امید پایان دادن به جنگ ایران و توران مورد حمایت خود قرار

می دهد.این نیت خیر خواهانه ی او نه تنها جنگ را پایان نمی دهد بلکه با

کشته شدن سیاوش جنگ شعله ور می گردد و توران درخشم کین خواهی

ایرانیان می سوزد.تمام فرزندان و اطرافیانش با این تصمیم نابود می شوند.

مرام روزگار این است که اغلب با انسان های نیک اندیش و سازگار

نمی سازد.

گشتاسپ و کاووس با آن همه خبث طینت پادشاه ایران می شوندو این مرد

دانا و صلح اندیش در مسیر سرنوشت، فرمانده ی سپاه اهریمن می شود!

چه تضاد هولناکی! اندیشیدن به این ناسازها روح آدمی را می رنجاند.

این جاست که به پیران ویسه حق می دهیم که از زنده بودن خسته شودو

به مرگ بیاندیشد.او خود را گناه کار می داند و اینک تنهاترین مرد زمین است

وگناهش این است که انسان بوده است و برای نیک اندیشی تقاص

دهشتناکی را می پردازد تمام فرزندان و اطرافیانش در آتش کین خواهی

ایرانیان خاکستر می شوند .

 اینجا  آخر خط است شام آخر،مرگ یاتسلیم .

گودرز سردار ایرانی دلش نمی آیدچنین آ دمی را بر خاک بیندازد ولی

پیران خسته و دلمرده برای زنده نبودن ثانیه می شمارد.

با پرتاب خنجری قاتل خود را وا می دارد که در کشتنش شتاب کند .

گودرز از زخم و درد خنجر عصبانی می شود و او را می کشد ولی

آنقدر بد نیست که بتواند سر چنین آدمی را از تنش جدا کند.

تناقضی عجیب و شگفت انگیز است پهلوانی که سردار سپاه اهریمن است

و در حمله و جنگ با ایرانیان کوتاهی نکرده و تا آخر به افراسیاب وفادار

مانده است و لی آزادگی او سبب می شود که او را دوست بداریم.


.........................

کلید واژه: پیران ویسه-گودرز-مرگ-شاهنامه


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 توسط حسین قاسمی فرد


1-آشیانه ساخت

بر دوش مترسک

کلاغ.


2- صدای سکوت می آید

 زاغ  و مترسک

همدست شده اند.


3- کلاغ ها

مترسک مسکین را

به سخره گرفتند.


4- پرنده  از تو حساب نمی برد

لباست کهنه  است

مترسک!.


5- مترسک از باغچه

اخراج شد

 کسی از او نمی ترسید.


6- مترسک خسته  و  وامانده

یک عمر

کلاغ پرانده.


7- صدای سکوت مترسک 

  نمی آید

جالیز در تصرف کلاغان است.


8- مترسک

 کلاغ بازی  می کرد

پدر سگ .


....................................................

کلید واژه ها : مترسک،کلاغ،سه گانی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 توسط حسین قاسمی فرد

(عکس های جدیدم را در وبلاگ عکس ببینید)


موبدان قدرت پرست زرتشتی آخرین نشانه های دموکراسی هخامنشی

و اشکانی را می زدایند،شاه منصوب می کنند،می کشند،جایگزین

می کنند.خدارادرانحصار خویش گرفته اند.مردم در ظلم و نخوت و تکبر

آنها می سوزند.

ازترس زبان ها درکام خشکیده و لب هاترک خورده وچهره ها تکیده اند

و تنها بانگاه،آسمان راخطاب قرار می دهندخدایا فریادرسی نیست؟

سپاه تازیان،ایران خفته درظلم و ستم را مورد هجوم قرار می دهند؛

چشم های مردم این سرزمین برقی می زند و سراب را آب می پندارند.

حتی سربازان ایران پای در زنجیر هم نمی جنگند.

جنگجویان تازی به نام اسلام ملیون ها جلد کتاب را درتیسفون

به آتش می کشند.مردان را ذبح می کنند و زنان را به عنوان

برده های جنسی و غنیمت جنگی به بند می کشند.

لبخند را بر لب ها جراحی می کنند.

تازیان خود را برترین بندگان خدا می دانند و مردمان دلخون از

ستم موبدان،درچاه ظلمت و تحقیراعراب،سخت گرفتار می شوند.

سیاه پیشگی به او ج می رسد:

"از اسب پیاده شو ایرانی مرد عرب آمد او را سوار کن تا کار دارد

در خدمتش باش و تا اجازه نداده  است حق رفتن نداری"


خون ایرانی به جوش می آید،شمشیر ها از غلاف بیرون کشیده

 می شوند.عرب ها را در سرتاسر ایران مورد هجوم قرار می دهند :

ابومسلم،طاهر،مازیار،بابک خرمدین،طبرستان،کرمان،نیشابور ... .

در ظاهر این جانفشانی ها ره به جایی نمی برند و بیم آن است

که هویت و تمدن ایرانی لگد مال تازی های بیابانگرد گردد.

مردمان دلمرده و نا امیدچشم به آسمان دارند.

مردی دربزنگاه تاریخ،از روستای پاژ،گام بر بام تاریخ می گذارد،

برسر آن است که یک تنه تمدن،هویت،فرهنگ و زبان پارسی

را از خطر نیستی رهایی بخشد و بر آن مهر جاودانگی بزند.

بی مهابا بانک بر می دارد:


ز شیر شتر خوردن و سوسمار     عرب را به جایی رسیده است کار

که تاج کیانی کند آرزو               تفو بر تو ای چرخ گردان تفو


(قابل تو ضیح است مقصود فردوسی از عرب خلفای عباسی است )

کلید واژه:فردوسی،پاژ،ایران


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 توسط حسین قاسمی فرد

 

         1   

 مادرم در خاک رفت   

آتش یخ زد

یخ سوخت.

           2

ازآن  روز سیاه

 مرگ مادرم

تا آغوش خاک دربدرم.

        3

باز دربند

از غصه می ترکد اگر

با خاطره هایش بازی نکند.

       4

آخرین حرف نسیم

یک کلام

نه سیم.

     5

داش آکل از غم مرجان

داد جان

دشنه بهانه بود.

        6

غم در دلم

تکان نمی خورد

نکند مرده باشد.

       7       

جنگ رعد و برق

تمام زمین  شلوغ

عشق راست ترین دروغ

      8

زبان دروغ

گردن بوی یوغ

 آتشستان است.    

       9

صبح بهاری

غزل خوان است بلبل

فکر می کند  دنیا عوض شده است.

                 10

غم نه،بخند یک دم

راهی نیست

 ازآدم تا عدم.

.........................

کلید واژه ها:سه گانی،مادر،آرامستان

    


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 توسط حسین قاسمی فرد


درنگاه اول تبسم و سیمای پرچذبه و مردانه ی او جلب توجه می کند

درآن هنگام کهسمندسخن را زین می کند،آهنگ بیان و هیبت کلامش

گوش ها را تیز،چشم هارا گرد ودهان ها را بازمی نماید و هوش وذهن

وحواس هرکه درمحفل است را به دست می گیردوچنان استادانه می تازد

که به ناگاه متوجه می شوی کلاس به آخر رسیدو افسوس،

که کاش نمی رسید.

طنین کلامش ته مانده ای ازلهجه ی کرمانی را به یادگار داردواین سبب می

شودسخنش جذاب وشیرین وشنیدنی باشد.صدایی باطعم ورنگی

خاص و بی شباهت به هرصدایی دیگر،باحجمی کم نظیر وتكرارناپذير.

نیروی جادویی زبان،چهره ی همیشه خندان و دانش و

حافظه ی بی پایان،سبب می شوداهورایی جلوه کند.

تمام قدرت وعظمت و اقتدارش درگرو پیوندی عاشقانه با دادار آفرینش

و عشق به آدمی است.

دکتررضااشرف زاده معلم فرزانه ای است که ازمسیردانایی وپارسایی

رابطه ی خودرابا هستی وانسانها تنظیم کرده است وباجوش وخروش

خوددنیای زیبایی می سازدکه هر روح گرسنه ای برای رسیدن به

آسایش و آرامش به آن نیازمند است.هرفردبا هرمرام وسلیقه ای

یک بارزمزمه ی محبتش را بشنودمهراو چون کمندی برگردنش

استوار می گردد وهیچ گاه او را از یادنمی برد.

اوآموزگاری تواناست که شگردهای معلمی راباخرد وهنر و مهربانی

می آمیزدو اکسیری پدید می آوردکه مس وجود آدمی را طلایی می کند.

استاد ویژگی هایی داردکه کمتردریک فردجمع می شود.

اوبرای هرموضوع و مبحثی یک طرح فکرشده وخلاقانه درذهن قوی وفعال

خود دارد بدون این که یاد داشتی،در دست داشته باشد.

توصیف کلاس او گفتنی و شنیدنی نیست با یددر محضر اوحاضر باشی

ودرک کنی به قول هلن کلر:

بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند

باید آنها را با قلبتان احساس کنید."

نگارنده هیج وقت جلسه ای را که به شیخ صنعان درمنطق الطیر رسیدیم

فراموش نمی کندکه دانشجویان بر روی صندلی ها نیم خیز شده بودند

و چنان محو استاد شده بودندکه حتی نمی توانستند یاداشتی بردارند

تمام منطق الطیر را ازحفظ  می خواندو با نیروی جادویی زبانش

هوش ربایی می کرد.

او بارعایت اوج و فرود واژگان و توجه به بارمعنایی آنها،شوری می آفریند

وگاهیبا یک نغمه ی حزن الود چنان غزل را می خواند کهاشک

در چشمانش حدقه می بندد.

و زمانی که شعر حماسی به میان می آیدلبخنداز روی لبش

محو می گرددوشکوه و صلابت وفخامت درکلامش موج می زند

چنان واژگان را ادا می کندکه صدای چکاچک شمشیر هادرگوش

طنین انداز می گردد.


سخن او بسیار متنوع و صریح ،دقیق ومودبانه است گاهی

چاشنی لطیفه ای به جا وناشنیده  به همراهداردکه سبب

خنده های ناگهانیدانشجویان می شود.

او با تمام مهربانی ها بسیار جدی است فکر نمی کنم

کسی استاد را دیده باشد که درکلاس حاضر شودوحال وحوصله ی

تدریس نداشته باشد .

او خردورزی است تشنه ی دانستنِ رازِدهر و معمایِ وجود،نگران سرنوشت

انسان،و آزرده از رنج و ستمی که ازناآگاهی،بر فرزند آدم می رود.

به قول نیچه او یک ابرمرداست.با اخلاق و رفتار،حکمت کامل،

روشن بینی ژرف،فرزانگی وتوانگریِخود،شاگردانش را به آرمان شهر

مهربانی وخردومعنویت هدایت می کند.

استاد اشرف زاده درگلزارجهان به شیوه ای دیگر،دلبری و عطر افشانی

می کنداو آن گلی نیست که روی خاری روییده و روزی دو سه دلبری کند

و سپس پژمرده شودوبخشکد،او سوز وگدازرا برگزیده،وآن گلی است که

می سوزدوگلاب می شود وعطرافشانی می نماید.


اوگنجینه دار محبت الهیاست و هر کسی که درمحضرش باشد

مروارید ها راچون باران بهاری نثارش می کند.

اوهمان مردنکونام شعر سعدی است که برای همیشه خواهد ماند

تا زمانی که ادب پارسی درکار است وگل برشاخسار همبستر خار.


کلاس به پایان می رسدو پنجره های زیادی به رویت گشوده شده و حیرت و

شگفتی بردل وجانت رسوخ کرده است این شور و هیجان سبب شده است

ضربان قلبت تند تر بزندیک راه بیشتربرای آرامش وجود ندارد،نگاهی کوتاه

به چشم ها ی رازآلود و سیمای خندان استاد کافی است تا آرامش

بر روح و روانت جاری گردد.

...............................

کلید واژه ها: دکتر، استاد،رضا اشرف زاده، فرزانه

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 توسط حسین قاسمی فرد

می آید صدای سعدی ،یاران!

نم نم

یکی قطره  باران

-------------


یاد روز سعدی گرامی باد.

گفتی زخاک بیشترند اهل عشق من/ از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم

چند سه گانی تقدیم به عاشقان سعدی:


1-

 نهاد بر دوش دار

رسید

 خدا نگه دار.

2-

نرسید دست به خدا

نهادم سر زیر پا

ندیدم جز خدا.

3-

گرد بادی

نگردی

نیستی.

 4-

ایست

رؤیای باد نیست

گردباد جنون دیدنی است.

 5-

مرگ است

سکون

 پیش به سوی  جنون.

 6-

آغاز بازی روزگار

پایان روزگار بازی

اشک،آخرین بازی است.

 7-

ابر: باد !

 سرگردانِ مادرزاد

نادان،هستی اش برباد است.

 8-

در این خراب آباد

نه خر هست نه آب

نه باد.

9-

نیست باد

 قاصدک

در دستش خبر کرده باد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 توسط حسین قاسمی فرد


هوای حوا،سرنوشت

مهر سنگین بهشت

به احترام عشق،فقط نانِ گندم.



جنگ

جنگل

جشن گرسنگان.



ریشه می اندیشد

نکند شاخه بی خبر

دسته ی تبر شود.



دستم به دامنت،چشم

چندلحظه

صدای رعد و خشم می آید.



دست به افشاگری زده است

اشک بی ایمان

با..را....ان !!!


 

 بلبل،گل،دلبران بی دل

 این بی او، او بی این

این است طنین عشق کامل؟



دسته تبر بی هنگام

به فراموشی زده خود را

نمک به حرام.



ریشه

در این بیشه

همیشه به تبر می اندیشد.



دستان درخت

رو به خدا،سخت

خواهان باران است.



نترس آهوی پریشان

نمی کشد ترا برای لذت

انسان.



اشک!غزل خوان سه گانیم

شکست دل سنگستانیم

ببار،دشمن دوستِ پریشانیم.





نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 توسط حسین قاسمی فرد
ر
روزجهانی پیر نیشابور، عطار، گرامی باد


حضرت مولانا !

سو پایین بزن

عطار همکار توست.

.....................

شیخ صنعان

با همه ی آبروریزی

با آبروی منطق الطیر بازی نکرد.

..................

زار و عزادار به قاف رسیدند

فهمیدند

اشتباه کرده بودند.

...............

شیطان شیطنتی کرد

گفت:

"کفر و ایمانم دست باف حضرت است"1

...............

حوا گفت:

گناه گندم

عشق را شیرین می کند.

...............

پشت آن کاج بلندخدا نبود

بود؟

بود.

...............

تیر بر قلبش نشست

دشمنان را شکست

درخت ،آرش نشان شد.2

...............

سه گانی

سه کانی 3

از پایِ درخت آرش نشان است .

1-مثنوی

2-به یاد نمی آورم کسی ترکیب  آرش نشان را به کار برده باشد.

3-کانی:به زبان کرمانجی خراسان شمالی به معنای چشمه است و تلفظ واج اول بین گ و ک است.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 توسط حسین قاسمی فرد


راستی,شاعری آب و نان هم دارد؟

این هم اولین تجربه های من درقالب سه گانی یا ... .

اصل آن است که بر دل بنشیند،قالب یا شیوه ی بیان یک قرار داد است.


با احترام به معجزه گر زبان فارسی، فرزانه ی توس


..............................

استاد نقاش می کوشید

گوشش را بکشد

شاگرد به چشم هایش می اندیشید.

...............................

جراحی کردم

حجم بینی ام کاهش

بینایی ام افزایش پیدا کرد.

..............................

 همایش عطار

صندلی های بی کس

کاش عمو پورنگ اینجابود.

.............................

بعد از محکمه، سرم درد می کرد

نزد حکیم شکایت کردم

مرگ موش تجویز کرد.

.............................

عینک مجنون افتاد

زیبایی لیلی شکست

همه ی عینک فروشی ها پلمپ شده بود.

.........................

کلمات کلیدی:شعر ، سه گانی ،سه گانه،قالب




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 توسط حسین قاسمی فرد
حیفم آمد این نوشته را معرفی نکنم


وقتی با پیشنهاد تابناک روبه‌رو شدم، با شش دوست مشورت کردم و دو ساعت فکر. تصمیم گرفتم به جای چندین نکته، یک نکته را مطرح کنم که همه ما در سال ۱۳۹۲ کمتر حرف بزنیم و کمتر قضاوت کنیم.

چرا این نکته؟ به نظر می‌رسد میانگین ایرانی‌ها تقریبا در مورد هم چیز و هم کس اظهار نظر می‌کنند؛ بعضا با قاطعیت.

عبارات من نمی‌دانم، من اطلاع ندارم، من به اندازه کافی اطلاع ندارم، من مطمئن نیستم، من باید سئوال کنم، من باید فکر کنم، من شک دارم، من در این باره مطالعه نکرده‌ام، من این شخص را فقط یک بار دیده‌ام و نمی‌توانم در مورد او قضاوت کنم، من در مورد این فرد اطلاعات کافی ندارم، اجازه دهید من در این رابطه سکوت کنم، فردا پس از مطمئن شدن به به شما خبر می‌دهم، هنوز این مساله برای من پخته و سنجیده نیست و مشابه این عبارات در ادبیات عمومی ما، بسیار ضعیف است. تصور کنید اگر بسیاری از ما این گونه با هم تعامل کنیم، چقدر کار قوه قضائیه کم می‌شود. چقدر زندگی ما اخلاقی‌تر می‌شود و از منظر توسعه یافتگی چقدر جامعه تخصصی‌تر می‌شود.

در چنین شرایطی، خبرنگار تلویزیون در مورد برنامه هسته‌ای، نظر راننده تاکسی را نخواهد پرسید. اقتصاد‌دانی که یک مقاله پزشکی را خوانده، خود‌درمانی نخواهد کرد و شیمی‌دانی که هر روز روزنامه‌ها را می‌خواند در مورد آینده اقتصاد ایران و وضعیت سیاسی چین اظهار نظر نخواهد کرد؛ چه سکوتی برقرار می‌شود! و همه به خود و مثبت و منفی برنامه‌های خود می‌پردازند و کمتر سراغ سر در‌آوردن از کارهای دیگران می‌روند؛ غیبت کم می‌شود و تهمت و توهین به حداقل می‌رسد.

حضرت علی (ع) می‌فرمایند: مومن کسی است که با مردم تعامل کند تا دانا شود، سکوت کند تا سالم بماند و بپرسد تا بفهمد. یک دلیل ‌این که تولید ناخالص داخلی‌ آلمان بیش از دو برابر جمع تولید ناخالص داخلی ۵۵ کشور مسلمان است، این به خاطر تمرکز مردم به کار و فعالیت و کوشش‌های فردی است.

اتفاقا چون بسیاری از ما برای خود کم وقت می‌گذاریم و خود را کشف نمی‌کنیم، به بیرون از خودمان و توجه دیگران نیازمند می‌شویم. به همین دلیل، نمایش دادن در میان ما بسیار جاری و قدرتمند است، چون در مورد خود نمی‌توانیم پنجاه صفحه بنویسیم، از انتقاد حتی انتقادی ملایم، خشمگین می‌شویم، چون احساسی بار می‌آییم و بنابر‌این ضعیف هستیم، اعتماد به نفسمان کم است.
عموما ظاهر خود را می‌آراییم و در مخزن باطن ما، سه قفله باقی می‌ماند. افراد ضعیف جامعه ضعیف را به ارمغان می‌آورد.

در برابر کم حرف زدن و کم قضاوت کردن، فکر و دقت قرار می‌گیرد. ارزش هر انسان مساوی با مقدار زمانی است که برای فکر، کشف خود و خلاقیت اختصاص می‌دهد. سکوت فراوان بهترین فرآورده کم قضاوت کردن است. در این مسیر، محتاج کتاب خواندن، گفت‌و‌گو و مناظره هستیم. با آگاهی و دانش می‌توان انسان بهتری بود و به همین دلیل، نیازمند آموزش هستیم. به امید روزی که تلویزیون کشور برای ارائه دیدگاه در ۲۵ موضوع مختلف از یک نفر استفاده نکند.

...........................
کلمات کلیدی: دکتر-صریح القلم-تابناک-


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 توسط حسین قاسمی فرد
عید باستانی نوروز از دل تاریخ می آید.

مرده ریگی از نیاکان فرزانه و خردگرای ما.

یادگار باور های مردم ایران زمین از آیین میترا

با قدمتی هفت هزار ساله.

بیایید در زمزمه ی جویباران ،تبسم گلها ،پای کوبی علف ها

محبت و دوستی را در دل هایمان برویانیم و به عالم و آدم اهدا نماییم.

عید باستانی،فصل تعطیلیِ اخم و کینه و کدورت را

به همه ی ایرانیان و ایران دوستان تبریک عرض می نمایم.

 و از خداوند مهربانی ها  می خواهم

سلامتی و سعادت ، سروری و سیادت ،

سر افرازی و سخاوت  و  سرسبزی را

هفت سین سفره ی زندگیتان قرار دهد.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 توسط حسین قاسمی فرد
با زبان طنز می توان در دل دوست راهی پیدا کرد و بدون گناه از چراغ های

قرمز عبور کرد. مانند میرزا "کوچک خان با اسب/درست وسط میدان

 پارک کرده است/ازهیج تابلویی/از هیج جرثقیلی/

و از هیج جناب سروانی نمی ترسد".

اما این توقف و عبور نیاز به یک تصدیق بین المللی دارد که هرکسی

موفق نمی شود به آن دست یابد.اکبر اکسیر دبیر ادبیات آستارایی،

از معدود کسانی است که این گواهی نامه  را

از دستِ دل های مردم روزگارش گرفته است

و بسیارهنرمندانه و با مهارت در این عرصه می راند .

اکسیر خوب می بیند،می شنود،می بوید،...و فراتر از اینها خوب

فکر می کند .او در" مونتاژ "یافته هایش شگرد دارد و شکستن را بلد است.

 از تعصبات میان تهی عبور می کند.

ملیحه نام بانوی اوست. ملیحه در طنز های او به یک نماد بدل شده است.

و چند طنز از جناب اکسیر:

پستچی پاکتی آورد/محتوی کتاب شعر/پشت پاکت/

مهر مستطیل آبی رنگی/کتاب شعر را نقد کرده بود:

بنا به اظهار فرستنده/فاقد شئی قیمتی است!

 ...................................

عمو صادق راست می‌گفت: در زندگی زخم‌هایی است /

که آدم روش نمیشه جاشو نشون بده/ حتی به پزشک متخصص.

...................................

شب عید مرغ داشتیم / ران به عرفان رسید / سینه به ایثار /

دل و جگر به ملیحه / گردن و دنده و بال و ستون فقرات به من/

آنجا بود كه فهمیدم / چرا پدر‌ها/  اخلاق سگ دارند !

...................................

پزشکان اصطلاحاتی دارند/که ما نمی فهمیم/ما دردهای داریم که

 آنها نمی فهمند/نفهمی بد دردی است/خوش به حال دامپزشکان !

..................................

صفر را بستند/که ما به بیرون زنگ نزنیم !/ از شما چه پنهان ..../

ما از درون زنگ زدیم !

..................................

با اجازه ی محیط زیست/دریا دریا دکل می کاریم/ماهی ها به جهنم !/

کندوها پر از قیر شده اند/ زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند/

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند/چه سعادتی !/

داریوش به پارس می نازید/ما به پارس جنوبی !

....................................

کلید واژه ها: اکبر اکسیر ،طنز ، آستارا ،شعر

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 توسط حسین قاسمی فرد

 

وز شمار دوچشم یک تن کم   وزشمار خرد هزاران بیش

 اگر مرگ داد است بیداد چیست؟

  

 اولین جلسه ی کلاس درس دکتر انزابی نژاد،مهر ماه 1371.

باعبارتی عارفانه در توصیف خدای جهان آفرین ،

حال و هوای کلاس را با آب و گِل و کاه عطر آگین نمود.

پر هیمنه و جذاب، با زبانی شیرین و شیوا

-که ته لهجه ی زبان آذربایجانی را با خودبه همراه داشت - ادامه  داد  :

"خوب من دانایی را بر تخت بنشان و توانایی را حلقه به گوشش کن" 

بیان سحر آفرین و صداقت از دل برآمده اش،روح مرا تسخیر کرد و مهرش

بر دلم نشست.

سال های زیادی در دوره ی کارشناسی وکارشنای ارشد

از محضر او خوشه چینی نمودم.اعتقادم بر این است که

 به جز دادار آفرینش، سه کس رامی توان سجده کرد :

پدر و مادر  و معلمی که راهنمای سرزمین دانایی است .

استاد بزرگ!

برای عظمت اندیشه ات و تمام رنج هایی که

برای تعلیم فرزندان این آب و خاک کشیده ای سر تعظیم

 فرود می آورم و تا مرگ فراموشت نخواهم کرد.


 دکتر انزابی نژاد مردی بود از اهالی خرد و دانایی و مهربانی .

خبر خاموشی او ،سخت دل شکن و اندوه بار بود.

 هرچند غم و مرگ بخشی از زندگی هستند و

"همه مرگ را زمادر زاده ایم"

ولی مرگ بعضی ها،ضربه ای است بر پیکر زندگی .


چند وقتی که استاد دچار کسالت شده بودند همیشه

برایش آرزوی بهبودی می کردم،غافل از این که

در زمانه ی دلها ی سنگی،انتظار معجزه ،از ساده دلی است.

چاره ای جز سوختن و ساختن نداریم.

معلم عزیز!

" به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد." (شاملو)


دکتر رضا انزابی نژاد از این دنیای خاکی رفت ولی

کتاب ها و اندیشه اش- تا زمانی که خرد و دانایی خریدار دارد ،

نام نیکوی او را  فریاد خواهند کرد.


................

کلید واژه ها:دکتر انزابی نژاد،مرگ، تبریزی،استاد دانشگاه فردوسی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم اسفند 1391 توسط حسین قاسمی فرد
این روزها کتاب "دا "*را خواندم.

درفضای تزویر و ریا و دروغ و نیرنگِ دیار فراموشی ... .

جنگ،خیانت،ترکش ،موشک،فشنگ،گاز خردل،وطن،آرمان،شهادت،

غم،غصه،بی پدری،بی مادری،یتیمی،تنهایی،اندوه بی پایان،مظلومیت،

مقاومت،رشادت،شهامت،جهان آرا،بهنام محمدی،پاهای قطع شده،

مردان بی چشم،مردان بی دست،ریه های طاول زده،

سرفه های بی پایان،اعصاب و روان،کرکر خنده................  .

پیرامونم را می نگرم .چهره ها را مرور می کنم.

صداقت راشبیه سازی می کنم.اخلاق را ... .

من کجای این جریان ایستاده ام؟

شبیه آنان کسی را نمی بینم.

مردان اسطوره در تاریخ گم شده اند.

یادشان به خیر از نگاه شان مهربانی و آرامش می بارید.

در عرصه ی نبردنگاه طوفانیشان لرزه بر اندام حرام اندیشان می افکند.

چه زود از یادها رفتند .

"کفن هایشان بادبان کشتی تفریحی شد.پشت نام شان پنهان شدند."

بغضی سنگین گلویم را می فشارد.کتاب را کنار می گذارم.

به نقطه ای خیره می شوم.کجایند مردان بی ادعا؟؟؟؟

اگر فراموشی نمی بود،مرگ را ترجیح می دادم.

اشک هایم  پشت پلک ها بی تابی می کنند.

زمزمه می کنم:

یاد آن دیوانگی های پریروزم بخیر.

------------------------------------

* -کتاب "دا "خاطرات خانم زهرا حسینی است. از مقاومتمحمد جهان آرا و یاران آسمانیش،در برابر یک ارتش مجهز.آنها در تاریخ برای همیشه خواهند ماند."ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته " از آن آواهایی است که هیج وقت کهنه نمی شود و افسانه ی غربت تفنگ را در سینه ی ما فریاد می کند.این کتاب می توانست نثرش از این بهتر هم باشد.بعضی از توصیفات -و پرداختن به اموری که در روایت کلام بی تاثیراست - غیر ضروری به نظر می رسد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 توسط حسین قاسمی فرد


انررژی عجیبی پشت واژ ها و عبارات های این دار بدوش می بینم و نیچه را

داربدوش می دانم مانندحلاج، البته فرق حلاج با نیچه این است که حلاج را

با طناب دار زدند و نیچه رابا تهمت. چون عصر نیچه عصر طناب نبود.ازمشکل

روانی آخر عمرش،طنابی بافتندوتمام اندیشه هایش را نوشته ی یک دیوانه

 خواندندو دارش زدند.او راه گشای مدر نیته بود وبه دنبال این بودکه ازانسان

مقلد عصر آهن،اندیشمندبیافریند.او عاشق بشر اندیشه ور و خرد گرابود،هر

چندتمام افکارش هم کامل نباشد.یادمان باشد انسان بانقصان به دنیا می

آید.

چند بیت از حضرت مولانا را تقدیم به نیچه،به خاطر عظمت اندیشه اش.



نیست از عاشقان کسی دیوانه تر           عقل از سودای او کوراست و کر

زانکه  این دیوانگی  عام    نیست            طب را  ارشاد این احکام نیست

گر طبیبی را  رسد زین گون جنون            دفتر  طب را  فرو  شوید به خون

طب جمله عقل ها منقوش اوست           روی جمله دلبران روپوش اوست


 سخنانی از نیچه:


« احتیاط.- با افرادی که از امور شخصی شرمی ندارند ، اصلاً نباید آمدو شد کرد

یا باید پیش از آن سرسختانه بر دستان آنان دستبندی برازنده زد.»

                                                         ( انسانی بسیار انسانی، ج 2، 1 ، 239)

« جرأت کنید و به خود باور آورید.- به خود و اندرونه ی خود! کسی که به خودباور

ندارد پیوسته دروغ می گوید.»                       (چنین گفت زرتشت،کتاب دوم)

« روزی را که در آن دست کم یک بار پایکوبی نکنیم ، بر باد رفتهمی پنداریم

و هر حقیقتی که با آن هیچ نخندیده ایم ، دروغ می دانیم.» 

                                                             (چنین گفت زرتشت، کتاب سوم)

«  معیار حقیقت ، فزونی قدرت است.»            (آثار بر جا مانده ، 534)

« در مقابله با پریشانی.- آنکس که ژرف تر سرگرم کاری است ،از پریشانی

دورتر است.                                                ( دانش شاد ، بند 254)

« آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته‌ای،از این آشفته‌ام که

دیگر نمی‌توانم تو را باور کنم»

« عشق و نفرت کور نیستند ولی آن آتشی که با خود بههمراه می آورند ،

چشمان ما را می زند.»                         (انسانی بسیار انسانی، ج 1، 566)

« بشر آنگاه که دلداده است ، بیش از سایر اوقاتتحمل می کند ، عاشق

با همه چیز مدارا می کند                                  (دجّال ، بند 23)

« سخن ، فریبنده جنونی است که انسان با آن برسر هر چیز می رقصد.» 

                                                                (چنین گفت زرتشت ، کتاب سوم)

« خاموش ترین کلام هایند که طوفان می زایند.اندیشه هایی که با گام

کبوتر می آیند جهانرا رهبری می کنند.»             (چنین گفت زرتشت ، کتاب دوم)

«تأثیرستایش گروهی ازستایش فراوان،شرمگین می شوند و گروهی گستاخ.»

                                                                          (سپیده دم ، بند 525)

«خواستِ گم شدن انسان های حسودِ دستخوشِ اندکی عصبانیت نمی خواهند

با رقیب خود دقیق ترآشنا شوند ، بلکه می خواهند بر او احساس برتری کنند.»

                                                                               (سپیده دم ، بند 264)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم دی 1391 توسط حسین قاسمی فرد


حضرت مولانا بی شک معجزه گر تفکر انسان است 

نمی شود آدمی مثنوی را بخواندو انتظار داشته باشد که مولانا هوشربایی نکند.

ترجمه ی مثنوی در آمریکا پر فروش ترین کتاب سال آمریکا می شود .

چقدر وحشتناک است وقتی متوجه فاصله ی مردم  خودت با مثنوی می شوی .

 عدم آشنایی  مردم با آثار گرانسنگ ادبیات  فارسی انسان را به مرزجنون می کشاند .


از زبان شیطان مولوی در فراق حضرت دوست می نالد

ناگاه گونه هایت پر اشک می شود.

درحالی که ما بر شیطان لعنت می فرستیم

او در سینه های شرحه شرحه از فراق درد اشتیاق را  می نگارد

و اینچنین  از زبان شیطان  با خدا عشقبازی می کند

و بر جان ها آتش می فشاند

آتشی که عاشقان درگاه معشوق را خاکستر می کند:



ما  اول  فرشته  بوده‌ايم                   راه طاعت را به جان پيموده‌ايم

 سالکان راه را محرم بدیم               ساکنان عرش را  همدم   بدیم

پیشه اول کجا از دل رود؟                  مهر  اول کی  ز دل بیرون شود

در سفر روم بینی یا ختن                 از  دل تو  کی  رود  حب الوطن

ناف ما با مهر او ببریده اند                عشق او در جان ما کاهیده اند

گر عتابی کرد دریای کرم                  بسته کی کردند  در های  کرم

ترک سجده ازحسد گیرم که بود   آن حسدازعشق خیزد نی ازحجود

هر حسد از دوستی خیزد یقین     که شود با دوست غیری همنشین

آن یکی بازی که بد من باختم              خویشتن  را  در بلا  انداختم

در بلا هم می چشم لذات او                مات اویم  مات اویم  مات او

خود اگرکفراست و گرایمان او             دست باف حضرت است و آن او


حجود: انکار






نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آذر 1391 توسط حسین قاسمی فرد



گاهی احساس می کنی چیزی آرامت نمی کند .

بی هدف وب گردی می کنی.

ناگهان با خواندن  غزلی یک خلسه ای از آسودگی و آرامش در وجودت جاری می شود .

چیست این راز سر به مهر فرمانروایی شعر بر سرشت ناپیدای انسان؟!

همان رازی که هنوز خرداندیشان در برابر مکتب رندی حضرت حافظ انگشت به دهان مانده اند.

گاهی  در باره ی یک بیت از خواجه ده ها مقاله می خوانیم و در آخر وقتی دوباره زمزمه می کنیم:


"پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد"


می بینیم قدمی فراتر نرفته ایم و همچنان در اول وصف آن مانده ایم.

شایداین راز سر به مهر همان" اسرار مگو "است.


چگونه از چفت و بست  حیرت آور واژگان  این بیت عبور نماییم و عارفانه بیندیشیم ؟؟؟؟!!!!

یا  این که بپذیریم این سخن سلطان العارفین بایزید بسطامی را که:


"بنده تا جهل دارد عارف است و چون جهل از او زایل شود معرفتش زوال پذیرد"

میالبته جهلی که وقتی زایل شد حلاج و عین القضات را بر چوبه ی دار کشاند.


در فراخنای ذهنم حیران و پریشان از دست یابی به پاسخ دست می کشم .

دوباره دست به دامن  سر حلقه ی رندان جهان  می شوم ،

تا از رنج این حیرت و فروماندگی بدر آیم.



 

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

آن که یک جرعه می از دست تواند دادن

دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود

شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت

جان فدای شکرین پسته خاموشش باد

چشمم از آینه داران خط و خالش گشت

لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد

نرگس مست نوازش کن مردم دارش

خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد

به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ

حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

 



                              


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 توسط حسین قاسمی فرد


محضر محترم مقامات قضائی کشور، ایدهم الله تعالی

سلام علیکم

احتراما به استحضار می رساند این جانبان تعدادی از جماعت نسوان مراتب اعتراض خویش را نسبت به اشعار مساله دار آقای شمس الدین شیرازی ، ملقب به حافظ اعلام داشته و تقاضای رسیدگی و برخورد قانونی و قضائی با نامبرده  و سروده های غیر اخلاقی ایشان را داریم.

شگفتا در روزگاری که توجه به درخواستهای زنان در سرلوحهّ برنامه ّ تمامی ملتهای پیشرفته قرار دارد ، چرا باید به کتاب شاعری اجازهّ چاپ داده شود که صراحتا اسم جمعی از خانمها را  که همگی از افراد حقیقی و شناخته شده هستند ، در ضمن اشعار معلوم الحال خویش آورده  و با حیثیت همگی بازی کرده است! مگر این شخص که ادعا می کند حافظ کل قرآن است ، خودش خواهر و مادر ندارد ؟! آیا خودش می پذیرد که دیگران اسم خواهر و مادر و دیگر بستگان مونثش را در اشعار شان بیاورند ؟ پس چرا  اسم یک عده نامحرم و زن و دختر مردم را در لا بلای شعرهای خودش آورده و اسم نوامیس دیگران را روی زبانها انداخته است!؟ رجاء واثق دارد در جهت احقاق حق این جانبان دستور اقدام لازم صادر فرمایید

                                                                                                 با احترامات فائقه

از طرف: فیروزه بواسحاقی - سوسن آزاده - خاتون ظفر - نغمه داودی - شیرین قلندر - غزال رعنا - نرگس رعنا - زهره چنگی - مهتاب دل افروز - صنم لشکری - کیمیا بهروزی - کوکب رخشان - عشرت شبگیر - شوکت شاهی -كوكب هدايت و...

 

در پیوست شکوائیه به بخشی از ابیات شاعرنمای مزبور اشاره می شود:

راستی خاتم فیروزهّ بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

برکش ای مرغ سحر نغمهّ داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهرهّ چنگی و مریخ سلحشورش

به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی

عشرت شبگیر کن ، می نوش ، کاندر راه عشق
شبروان را آشناییهاست با میر عسس

غبار راه طلب کیمیای بهروزی ست
غلام همت آن خاک عنبرین بویم

و...ابیات فراوان دیگر!

از سایتhttp://mr-torki.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1391 توسط حسین قاسمی فرد
    

اسلایدر

دانلود فیلم